<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پرواز پرنده</title>
<link>http://pastoo3.blogfa.com/</link>
<description>از هر دری سخنی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 07 Oct 2008 04:40:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چی بنویسم خوبه؟</title>
<link>http://pastoo3.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>ما شمال که نرفتیم هیچی٬ کلی هم خودمونو درگیر زندگی و حواشی کردیم...! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته جهت اطلاع عرض نمودم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرشارم از نوشتن اما از چی و کی نمیدونم!چرا این جوری شدم٬بازم نمیدونم... القاء؟نه بابا القاء کجا بود!کلا&quot; یه آدم دیگه ای شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبحا که با عجله لباس می پوشیدم و برای رفتن به مدرسه آماده می شدم٬یه نگاه به مامان می کردم که هنوز تو رختخواب بود و پیش خودم می گفتم:آخ خدا... کی منم مامان میشم و راحت٬می خوابم؟! اقرار میکنم برای مدرسه رفتن ذوق و شوقی جز دیدن دوستانم نداشتم.اصلا&quot; به ذوق دیدن و نشستن پای حرفای بچه ها بود٬ذوق و شوق کنار هم بودن و گفتن از احساسات دوران جوانی و تبادل فکری بود!یه روز که مدرسه نمی رفتم چقدر دلتنگشون می شدم.درس خوندن بهانه بود.چقدر دلم برای اونروزها تنگ شده.حالا شدم یه مامان! مامانی که صبح بیدار میشه و صبحانه ی دو تا فرشته ی پاک و معصومش رو آماده می کنه و بعد از کلی ناز و نوازش و قربونت برم و فدات بشم راهی مدرسشون می کنه و بعد میخزه زیر لحاف و یه کتاب می گیره دستشو...! لذت بخشه٬حداقل وقتی به گذشته و افکار اون زمانم بر می گردم حس خوبی پیدا می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون دور دورها پر از خاطرست.یعنی این روزها هم خاطره خواهد شد؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Oct 2008 04:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pastoo3&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>pastoo3</dc:creator>
<guid>http://pastoo3.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مه</title>
<link>http://pastoo3.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;نوشتن توی این صفحه برام یکی از لذ تبخشترین کارهای دنیاست و چقدر دیر به این لذت می پردازم!&lt;/EM&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;تابستون هم  کم کم داره  لباس پاییز میپوشه و رخت سفر میبنده٬ با تمام برنامه هایی که واسه تابستون بچه ها داشتم و نذاشتم بیهوده بگذرونن ولی خودم دچار بی حوصلگی شدم.شایدم خسته ام&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;دلم یه مسافرت می خواد٬ دلم صدای دریارو می خواد٬ صدای بادو می خواد و دلم هوای بارونی و مه می خواد.آفتابو فقط بعد از برف دوست دارم.هوای مه آلود بهم یه آرامش خاصی میده.دلم اون آرامشو می خواد...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;تا قبل از شروع مدارس چند تا کار دارم که باید انجام بدم اما امیدوارم قبلش انرژی تخلیه شده فول بشه...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 Aug 2008 06:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pastoo3&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>pastoo3</dc:creator>
<guid>http://pastoo3.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آشفته زمانیست...</title>
<link>http://pastoo3.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>دلم میخواد همه ی خستگی هامو بریزم توی این وبلاگ! تابستونا نمی تونم خونه نشین باشم... اما یه دفعه اینجوری کم میارم. اینقدر بدو بدو می کنم که مثل یه هچین روزی دیگه دوست ندارم نه جایی برم و نه کاری انجام بدم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خسته تر از اونی هستم که فکرشو بکنی. بردن و آوردن بچه ها توی این هوای گرم٬تعویض کابینتا که مصادف شد با یه اسباب کشی... و مهمونداری. این روزا هم مشکلات ثبت نام محمد. این آخری از همه چی بدتره! نمی دونم این مملکت و دارن کدوم وری میبرن و بالاخره توی چه جهنمی گرفتار شدیم به خدا! مدرسه ی غیر انتفاعی خوب ۲۹ خرداد فایل ثبت نامشو بسته!!! مدرسه ی نمونه دولتی فقط ۱۸ نفر قبولی داده! مدرسه ی دولتی خوب فقط مال کارمندای آموزش و پرورشه! ای خداااااااا دیگه دارم روانی میشم! خوش به حال مادر پدرای ما٬کجا این همه دردسر داشتن واسه ثبت نام ما؟ نزدیکترین مدرسه ثبت نام می کردن و خیلی راحت بچه هارو میسپردن به مدرسه و والسلام! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا&quot; بد زمانی شده.... خدا به دادمون برسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی بیشتر از اینا غرغرم میومد٬ اما حوصله ی نوشتنم ندارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 Aug 2008 06:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pastoo3&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>pastoo3</dc:creator>
<guid>http://pastoo3.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pastoo3.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>صد رحمت به روزایی که بچه ها مدرسه می رفتن...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از روزی که این وروجک ها موندن خونه نمیشه نفس کشید٬نمونش همین وبلاگه که کلا&quot; ازش غافل شدم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Jun 2008 13:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pastoo3&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>pastoo3</dc:creator>
<guid>http://pastoo3.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روال زندگی</title>
<link>http://pastoo3.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>نوزادی و گریه و خنده ...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گریه و خنده ای که فقط حکایت از لحظه دارد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کودکی و گریه و خنده٬ گریه و خنده ای که برای دانستن و رسیدن است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خنده ی رسیدن به یک شکلات و یا گریه به خاطر نرسیدن به آن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوجوانی و گریه و خنده ای که می گوید چرا؟ چرا؟ چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و از ۱۰۰۰ چرا  ۹۹۹ تا بی جواب می ماند و تو سر در گمی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رسیدن به جوانی و شادی و نشاط و غم و غصه ی داشته و نداشته های گذشته و شاید آینده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خندی و می گریی ولی نمی دانی چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عبور کردی از عمر و رسیدی به میان سالی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویند٬ باید بدانی که چرا می خندی و چرا گریه می کنی و تو هنوز نمی دانی!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لحظات در گذرند و زمانی برای فکر نمانده٬ بهتر است بدانی که این خنده ها و گریه ها باید باشد و دلیلی برای دانستن چرا ها وجود ندارد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در لحظه زندگی کنید و زیبایی عمر را ببینید و عطر عبورش را استشمام کنید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 May 2008 15:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pastoo3&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>pastoo3</dc:creator>
<guid>http://pastoo3.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دنیا</title>
<link>http://pastoo3.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>دنیا چقدر کوچیکه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین کوچیکیشه که دوسش دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هم می رسیم شاید دیر اما میرسیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و شاید آن روز نزدیک باشد در عین دوریمان...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 May 2008 10:20:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pastoo3&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>pastoo3</dc:creator>
<guid>http://pastoo3.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pastoo3.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>کتابی خوندم به اسم برندگان و بازندگان... از سیدنی.جی.هریس ترجمه ی مینو پرنیانی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گه: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برنده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نسبت به فضای اطراف خود حساس است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازنده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط نسبت به احساسات خود حساس است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(هر دفعه یکی از این جملات رو می نویسم)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا درگیر امتحانات بچه ها هستم. منا کوچولو امتحانات شفاهی رو بدون یک ذره کمک من با اعتماد به نفس وحشتناکی تمام کرد. امتحانات کتبی هم ۱ خرداد شروع میشه و ۴ خرداد تموم میشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt; خدا رحم کنه به من با این دختر! از یه طرف اعتماد به نفسش رو ستایش می کنم از یه طرف ترس دارم که اگه باهاش کار نکنم یه وقت نتونه جواب بده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; بازم می دونم اشتباه می کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امتحانات محمد هم از ۴خرداد شروع میشه تا احتمالا&quot; ۱۲خرداد. خدا رو شکر از هر دوتاشون راضییم ولی انگار خودم امتحان دارم و یه جورایی اضطراب دارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دنبال یه کتاب خوب درباره ی روانشناسی کودک هستم که جزئیات رفتار بچه هارو توضیح داده باشه. اگه سراغ دارین٬ معرفی کنید لطفا&quot;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 May 2008 08:53:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pastoo3&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>pastoo3</dc:creator>
<guid>http://pastoo3.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوست</title>
<link>http://pastoo3.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>صدای خشم  آب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در تبلور نگاهت موج می زد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من چه زیبا آن خشم مواج را می بینم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خشم زیبایی که می گوید همیشه هستی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 May 2008 06:41:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pastoo3&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>pastoo3</dc:creator>
<guid>http://pastoo3.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی آرزوها</title>
<link>http://pastoo3.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>و اما آرزوهایم... ( مرسی میتی عزیزم)
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه که بودم همیشه ادعای معلمی داشتم٬ تا با برو بچه های محل یه جا جمع می شدیم من بودم و یه تخته سیاه و یه جعبه گچ های رنگارنگ. شروع می کردم بهشون درس دادن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر می کنم یکی از بزرگترین و قشنگترین آرزوهام اینه که اگه یه روز از عمرم هم باقی مونده باشه معلم بشم و به معلم های دنیا بفهونم که معلمی یعنی چی. انقدر به معلمی علاقه دارم که خودم رو سرشار از انرژی واسه این کار میبینم. البته خیلی سختی کشیدم تا تونستم در رشته ی دبیری ادبیات فارسی فارغ التحصیل بشم٬ اما٬ اما و اما... هنوز در آرزوهام سیر می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما آرزوی بعدیم دیدن خوشبختی همه ی آدمهاست. من می گم خوشبختی یا حداقل احساس خوشبختی سلامتی و نشاط می آره٬ شما چی می گین؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما یکی دیگه از آرزوهای شخصیم اینه که یه خونه ی نسبتا&quot; بزرگ داشته باشم با دکوراسیون کلاسیک و سه  اتاق خواب. برای منای قشنگم یه اتاق با دکوراسیون دخترونه و برای محمدم چیدمانی کاملا&quot; پسرونه و پر از عکسهای فوتبالیست ها و راحتی توپ فوتبال.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آهان داشت یادم می رفت یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که هرگز جلوی بچه ها کم نیارم و انقدر به روز باشم که هیچ وقت جلوی سوالاتی که براشون پیش می یاد کم نیارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرزومه یه روزی بیاد که هیچ وقت عصبی نشم! و بیخودی خود خوری نکنم و دنیارو با همه ی خوب و بدش تحمل کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینا آرزوهای امروزمه که شاید دورو برمه و می تونم با یه جهش بهشون برسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما آرزوهای دور دستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلامتی و آرامش ابدی برای همه ی عزیزانم و  خانواده ام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوشبختی و موفقیت بچه هام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فراموش نکردن خوشبختیمون( خودم و همسرم) و عاشق موندنمون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی دوست دارم روزی برسه که بچه ها برن دنبال بخت و سرنوشتشون و ما هم پا به سن بزاریم و دست توی دست هم دنیارو بگردیم و از واپسین روزهای عمرمون لذت ببریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرزومه همدیگه رو توی این دنیا تنها نذاریم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آآآآخ... کی این بازی رو اختراع کرد؟ !!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مگه آرزوهای آدما تمومی داره؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا آرزومه خدای مهربون واسه دادشیم یه یار مهربون  برسونه که از غم و غصه بیاد بیرون...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا آرزومه محمدم مدرسه ی نمونه دولتی قبول بشه و من از تحقیق درباره ی مدرسه ی راهنمایی راحت بشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا آرزومه مدرسه ها زودتر تعطیل بشن. خسته شدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اوووووووووووه مگه تمومی داره؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید بازم یادم بیفته و بنویسم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Apr 2008 10:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pastoo3&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>pastoo3</dc:creator>
<guid>http://pastoo3.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمزمه</title>
<link>http://pastoo3.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>دنیای خاکی 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دنیای آبی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دنیای مستی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگسل دل ما &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از آنچه هستیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راهی دگر بین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمان زیبا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راهی که هرگز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر بی رهی نیست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چه زیباست زمانی که افکار و خیال به پرواز در می آیند و رها می شوند از این عالم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه زیباست وقتی که بتوانی خیالت را پرواز دهی و اوج بگیری... و اوج بگیری!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و... در بی انتها فقط تو باشی و  او ... میبینی و به وجد می آیی و گویی سالیان سال است که او را می شناسی! شاید باورش نداشتی! باورش کن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اوج بگیر ای بنده ی خاکی! رها شو از بند دنیایی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Apr 2008 07:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pastoo3&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>pastoo3</dc:creator>
<guid>http://pastoo3.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
