تبليغاتX
پرواز پرنده
از هر دری سخنی
ما شمال که نرفتیم هیچی٬ کلی هم خودمونو درگیر زندگی و حواشی کردیم...!

البته جهت اطلاع عرض نمودم

سرشارم از نوشتن اما از چی و کی نمیدونم!چرا این جوری شدم٬بازم نمیدونم... القاء؟نه بابا القاء کجا بود!کلا" یه آدم دیگه ای شدم.

صبحا که با عجله لباس می پوشیدم و برای رفتن به مدرسه آماده می شدم٬یه نگاه به مامان می کردم که هنوز تو رختخواب بود و پیش خودم می گفتم:آخ خدا... کی منم مامان میشم و راحت٬می خوابم؟! اقرار میکنم برای مدرسه رفتن ذوق و شوقی جز دیدن دوستانم نداشتم.اصلا" به ذوق دیدن و نشستن پای حرفای بچه ها بود٬ذوق و شوق کنار هم بودن و گفتن از احساسات دوران جوانی و تبادل فکری بود!یه روز که مدرسه نمی رفتم چقدر دلتنگشون می شدم.درس خوندن بهانه بود.چقدر دلم برای اونروزها تنگ شده.حالا شدم یه مامان! مامانی که صبح بیدار میشه و صبحانه ی دو تا فرشته ی پاک و معصومش رو آماده می کنه و بعد از کلی ناز و نوازش و قربونت برم و فدات بشم راهی مدرسشون می کنه و بعد میخزه زیر لحاف و یه کتاب می گیره دستشو...! لذت بخشه٬حداقل وقتی به گذشته و افکار اون زمانم بر می گردم حس خوبی پیدا می کنم.

اون دور دورها پر از خاطرست.یعنی این روزها هم خاطره خواهد شد؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت 8:11  توسط صنم |