![]() |
![]() |
|
| از هر دری سخنی |
|
یادش به خیر برف می بارید تا سر زانوهامون!
انقدر سرد بود که شال و کلاه و پالتوی گرم هم جواب گو نبود! از تعطیلی هم خبری نبود! چادر سر کردن بلد نبودم٬ اما چادر اجباری بود! اون اوایل مامان یکی از این چادرهای ساده و سبک که قدیما بیشتر مد بود رو داد بهم و گفت این مال تو. وقتی سرم می کردم یا سمت راستش داراز و آویزون می شد یا سمت چپش! اصلا" بلد نبودم یه تعادل درستی روی سرم برقرار کنم تا اینطوری کج و معوج رو سرم واینسته! بادهای اردبیل معروفه٬ نمی دونم می دونین یا نه؟ آدم نمی تونه خودشو کنترل کنه چه برسه به چادر! چادرمو از سرم بلند کرد و حالا من می دوام و چادر پرواز کنان توی باد چرخ می زنه و بالا می ره و پایین میاد. بالاخره گرفتمش. ولی دیدم تمام چادر خاکی شده مردم هم نگام می کنن! یه روز چادرمو شسته بودم٬صبح خواستم برم مدرسه دیدم چادرم نمه خیلی ساده و بچگانه گرفتمش دور بخاری(از این بخاری های استوانه ای داشتیم) همینطور منتظر خشک شدنش بودم که یه بویی اومد. وسطش رو نگاه کردم دیدم به اندازه ی یه دایره ی بزرگ سوخته!!! گریه کردم! روزای برفی پایین چادرم رو زمین می رفت و گل و برف رو به خودش می گرفت! می رسیدم مدرسه می شستمش و پهن می کردم پشت صندلیم. دوباره موقع برگشتن همون آش بود و همون کاسه! خدایا! چه روزگاری رو گذروندیم ما و چه روزایی رو می گذرونن بچه هامون!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/10/22ساعت 15:52 توسط صنم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|