تبليغاتX
پرواز پرنده
از هر دری سخنی
آبان سال ۵۵ زمانی که هوای بندر عباس تازه شده بود هوای بهاری به این دنیای بزرگ و به آغوش گرم مادر و پدرم اومدم در حالیکه یه برادر ۲سال و نیمه داشتم. بندر عباس بودیم چون پدرم کارمند نیروی دریایی ارتش بود٬ بابا ۲۰ساله بوده که از شهر کوچیک و قشنگشون که واقع در استان اردبیله (خلخال) بلند شده و رفته اون ور خط استوا تا به آرزوهاش برسه! وقتی من به دنیا اومدم نزدیکه ۱۰سالی می شده که بندرعباس زندگی می کردن. نمی دونم دقیقا" از چه سالی خودمو شناختم!!! یه خاطراتی از کودکستان توی ذهنم شکل بسته و قبلتر هاش زیاد یادم نیست! مامان می گه کشته مرده ی مدرسه بودی و همش دنبال رضا گریه می کردی و می گفتی پس من کی می رم مدرسه! این بود که مامان منو توی سن ۵ سالگی میذاره کودکستان و میشم بلبل کلاس جدی میگم! مامان اینا صدای بچگی هامو ضبط کردن با یه صدای بلند و دو رگه که بیشتر به صدای پسرا نزدیک بود همه ی شعرهای کودکستان رو حفظ بودم و تند تند می خوندم!

تا کلاس پنجم دوران کودکی و خاله بازی و اینا بود. دو تا دوست داشتم که خواهر بودن اسمشون درنا و تبسم بود( آرزومه یه روز ببینمشون) همیشه پیش اونا بودم٬ یادش به خیر چه بازی ها که نمی کردیم. اونا دو تا خواهر بودن و من خواهر نداشتم٬ البته من ۶ سالم بود که مامان داداش کوچیکمو دنیا آورد. و ما دو تا دادش و یه خواهر شدیم. همیشه به مامان غر می زدم که چرا همه ی دوستام خواهر دارن و من ندارم؟؟ بیچاره مامان از خیر بچه آوردن گذشته بود اما من انقدر تو گوشش خوندم و خوندم که بالاخره وقتی کلاس اول راهنمایی بودم یه خواهر خوشگل و ناز و توپلی واسم آورد و گفت اینم خواهر ببینم از این به بعد چی کار می کنی( کلا" بچه ی زورگویی بودم) مامان ازم قول گرفته بود تو کارهای خونه و بچه داری کمکش کنم. منم پای قولم وایستاده بودم و یه جورایی همه ی کارهایی خواهر کوچولومو انجام می دادم٬ شده بود عروسک من! می خوابوندمش٬براش قصه می گفتم٬ لباساشو عوض می کردم٬ حمومش می دادم و بعد هم که مدرسه رفت به همه ی درساش رسیدگی می کردم و گاهی اوقات می رفتم مدرسش پیش معلمش!

آهان داشت یادم می رفت٬ خواهر کوچولوم ۲ساله بود که دیگه بابا اظهار خستگی و دلتنگی دوری از خانوادش شروع شد و گفت می خوام نیرو به نیرو بشم و برم نیروی زمینی اردبیل که به خانوادم نزدیک باشم. مامان هم راضی بود چون اونم به خانوادش نزدیک می شد. ولی من و دادش بزرگم یه غمی به وجودمون افتاد که نگو! اون موقع من کلاس سوم راهنمایی بودم و داداشی دوم دبیرستان بود و برا خودمون کلی برو بیا داشتیم. داداشی توی تیم تکواندو ی آقایان دانش عضو بود و کلی مدال کشوری و استانی آورده بود و خلاصه اونجا واسه خودش معروف شده بود. منم که کلی دوست و رفیق و آشنا داشتم که هیچ دلم نمی خواست ازشون دور بشم. ولی از اونجایی که تقدیر و سرنوشت بچه ها دست بزرگتر هاست ما تسلیم تصمیم اونا شدیم و رفتیم اردبیل.

فکر کنین از گرمترین نقطه ی کشور رفته بودیم سرد ترین نقطه! حالا تفاوت گرما و سرماش بماند٬ هیچ وجه مشترک فرهنگی با بچه های اون شهر نداشتیم! انگار رفته بودیم یه کشور دیگه! نه می تونستیم ترکی صحبت کنیم٬ نه آداب و معاشرتشون رو می فهمیدیم! ما توی یه محیط کاملا" بسته ی شهرک ارتشی بین همه ی کسایی که از یه تیپ و یه قشر بودن زندگی میکردیم٬ حالا اومده بودیم وسط یه شهری که همه جور آدم توش زندگی می کرد! وقتی یکی از هم کلاسی هام گفت همه ی خواهر و برادرام ازدواج کردن و من بچه ی آخرم٬ داشتم از تعجب شاخ در می اوردم! به مامان گفتم اینجا چرا اینطوریه مامان و بابای بعضی از بچه ها پیرن!!!

خلاصه بساطی داشتیم اون سال! همه ی بچه ها به جرم اینکه ترکی بلد نبودیم مسخرمون می کردن و توی جمع دوستانشون رامون نمی دادن! طوری شد که به مامان و بابا اصرار می کردیم تورو به خدا با ما ترکی حرف بزنید که زودتر یاد بگیریم! همینطور هم شد تقریبا" ظرف یه سال من و داداشی دست و پا شکسته ترکی صحبت می کردیم و گلیم خودمون رو از آب بیرون می کشیدیم. جالب اینجا بود که معلم ها هم ترکی صحبت می کردن و درس رو ترکی توضیح می دادن!

چهار سال دبیرستان رو اردبیل بودیم و ما هم دیگه به اون محیط و اون جو عادت کرده بودیم. ولی هنوز خیال و خاطرات بندرعباس تو سرمون بود!!!

داداشیم یک سال بعد از دیپلم کارشناسی زمین شناسی دانشگاه اصفهان قبول شد و رفت دنبال سرنوشتش٬ الآنم ارشد زمین شناسی رو داره و خدارو شکر واسه خودش شرکت زده و مشغوله.

اما من اون سالی که دیپلم گرفتم از آزمون علمی رشته ی تربیت بدنی تربیت معلم قبول شدم اما وقتی رفتم واسه امتحان عملی که یه امتحان فوق العاده سختی بود و بماند که جفت ناخن های پام شکست و عین این مرده ها افتادم رو دست بابا اینا مردود شدم! نیاز استان رو زده بودن ۲۲ نفر ۱۱ نفر امتحان علمی قبول شدن ۱ نفر از امتحان عملی به عنوان انتخاب نهایی به دانشکده معرفی شد!!!!!!!

یه سال هم پشت کنکور موندم و هی خونم و هی خوندم تا رشته ی ادبیا ت فارسی اردبیل قبول شدم.ترم دو رو تازه تموم کرده بودم که مسئله ی شیرین ازدواج پیش اومد و بخت و سرنوشت بنده رو پرتاب کرد شهر اراک!!! بعد از ۷ سال زندگی در اراک دوباره پرتاب شدم اینجا(کرج)!!!

به نظر شما من کجایی ام؟؟؟

داداش کوچیکه کارشناس ارشد آماره و خواهر کوچولوم هم دانشگاه یزد کارشناسی علوم کامپیوتر می خونه...

مامان وبابای خوبم هم الآن به خاطر ما اومدن کرج و پیشمون هستن

فکر نکنم دیگه چیزی مونده باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت 13:16  توسط صنم |