تبليغاتX
پرواز پرنده
از هر دری سخنی
پاسی از شب گذشته و هنوز صدای فریادهایی که اکنون به هیاهو تبدیل شده می آید. روزی این جمع خانوادگی برای پیوند زدن آنها جمع شده بودند و حالا برای فسق آن پیمان و رهایی آن دو از آن همه رنج و دردی که درپس آن عشق شعله کشیده بود! از پشت دیوارهای نه چندان دور کودک کوچک و بی پناهی را دیدم که سرگردان و آشفته خود را لابه لای پرده ی اتاق پنهان می کرد٬نمی دانست باید چه بکند؟ چگونه می تواند آن صداهای ناهنجار پدر و مادر و فک و فامیل را نشنود٬خود را پشت پرده ای که به راحتی دیده می شد پنهان کرده بود... فکر کوچک او توان پیدا کردن جای بهتری را نداشت! آری او که حتی نمی توانست خود را در جای امنی پنهان کند چگونه می توانست خود را از این واقعیت شوم رها کند٬چگون می توانست با آن واقعیت تلخ سرنوشتش روبه رو شود و خود را با آن وفق دهد! لحظه به لحظه صدا ها بیشتر و بیشتر می شد٬ اکنون دیگر عربده می کشیدند٬ زمان مترصد لحظات شوم تری بود. آه خدای من آنها حتی نمی فهمیدند که در یک آپارتمان هشت واحدی زندگی می کنند و غیر از آنها هفت خانواده ی دیگر در آرامش شب غوطه ور شده است !

ساعت از ۲ نیمه شب گذشته و تصمیم آنها برای جدایی بیشتر و بیشتر شده٬ صدای پدر زن می آید که می گوید: مهرش را آماده می کنی و همه ی اساس را بار می زنی! خدایا چگونه می توانند در این لحظات مرگ بار درباره ی مهر و اساس صحبت کنند ٬آن کودک را کسی نمی بیند! هیچ کس! هیچ کس! اما من بار دیگر او را می بینم  در حالی که زانوهای کوچک و نحیفش را بغل کرده و اشک گوشه ی چشمش خشک شده! برای او که هشت سال بیشتر ندارد٬ تحمل دیدن چنین صحنه ای بسیار وحشتناک و زجر آور است! به این فکر می کنم که کودک من فردا امتحان دیکته دارد وشاید آن کودک نیز امتحان داشته باشد ! خدای من چقدر بزرگتر ها مغرورند و چقدر خودخواهند! چقدر بی رحمند!  و باز هیچ کس آن لحظه او را نمی بیند... 

کم کم صداها فروکش کرده و تصمیم گیرنده ها عزم رفتن می کنند و من به این می اندیشم که آه! آن پسرک نیز به فرزند طلاق تبدیل شد.

سوزش چشمانم را احساس می کنم٬صدا ها کم شده باید بخوابم تا بتوانم صبح زود فرزندان کوچکم را برای رفتن به مدرسه آماده کنم. اما افکار مزاحم اجازه ی خواب را از من گرفته اند: خدایا آینده ی آن پسرک چه می شود؟ خدایا آینده ی فرزندان من چه می شود؟ تفاوت  او که در هشت سالگی فریاد زدن را آموخته با کودکان من که هنوز صدای فریاد کوتاهی از پدر و مادر خود نشنیده اند چیست؟ خدایا آینده ی فرزندانم را با چنین انسانهایی که به راحتی همه چیز را فراموش می کنند و احساسات و عواطف را لگد گوب می کنند تلاقی نکن....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 11:7  توسط صنم | 
صبح شنبه است و بعد از کلی نازو نوازش دختری و پسری و بیدار کردم تا برن مدرسه. روزایی که جفتشون شیفت صبحن برای من خیلی بهتره. حداقلش اینه که می تونم بیام اینجا و یه دل سیر بنویسم و درد دل کنم. چقدر گلوم درد می کنه! این ویروس های لعنتی پدر آدمو در میارن! طفلک منا از اول مهر در گیر این ویروس بود و بعد از رفتن پیش ۳ تا دکتر بالا خره یه دکتر پیدا کردیم که گفت خانوم چرا انقدر به این بچه انتی بیوتیک می دین! سرما خوردگی های ویروسی که آنتی بیوتیک نمی خواد! فقط باید مایعات زیاد به خصوص مرکبات بخورین تا از بدن دفع بشه! طفلی دخترکم تو این چند وقته انقدر ضعیف شده که نگو! دیگه دیدم اینجوریه گفتم یه چند وقتی بیشتر مراقبش باشم تا دوباره سرما نخوره٬ یه چند شبی هست پیش خودمون می خوابه٬ یعنی من وسط٬ پدر و دختر کنارم! تا صبح صد دفعه این پهلو اون پهلو می شم تا خوابم ببره! الانم که دارم تایپ می کنم چشمام نیمه بازه.

دیشب می گه:

 مامان نمی دونی من پیش تو چه آرامشی دارم! اجازه می دی همیشه پیش شما بخوابم؟

می گم: مامانی شما خودت تخت داری باید بخوابی رو تخت خودت! در ضمن داداشی تنها می مونه ها! می گه: نه من دوست دارم همیشه پیش تو بخوابببم!

بعد از کلی جر و بحث ساعت ۱۲ خوابش برد !  مثل مامانش عاشق صحبت کردن و توضیح دادن کاراشه٬ بر عکس محمد که سالی ۱۲ ماه ۱۲ دفعه بیشتر حرف نمی زنه!

یادش به خیر خودمم بچه بودم وقتی پیش مامان می خوابیدم یه امنیت و آرامش خاصی داشتم.

خوابم میاد برم یه چرتی بزنم...!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 8:36  توسط صنم |