تبليغاتX
پرواز پرنده
از هر دری سخنی
یازده سال پیش که ازدواج کردم فکر می کردم همسر یه مهندس کارمند که تو یه خونه ی بزرگ ویلایی که خونه سازمانی بود و یه جای خیلی دنج و راحتی به صورت یه شهرک ساخته شده بود شدم و قراره تا آخر عمر توی اون خونه بمونم و توی حیاط مثل باغش یه عالمه سبزیجات و صیفی جات پرورش بدم و کم کم یه ماشین شیک و مدل بالا و وسایل زیبای خونه که خیلی دوسش داشتمو می خرمو و خلاصه یه خونه ی راحت و یه عاشقانه ی آرومو در کنار همسرم و بچه ها سپری می کنم.

زندگی من از اولش پر تنش بود٬علتش هم ادامه تحصیلم بود که باعث می شد ۶ماه سر خونه زندگیم باشم و ۶ ماه دیگه برگردم پیش پدر و مادرم اونم با داشتن بچه کوچولو!هر طور که بود اون دوران سخت بعد از ۴ سال تموم شد و من تصمیم گرفتم برای همیشه همسر و خونه مو ترک نکنم. انگار بعد از ۴ سال ازدواج تازه عروسی کرده بودم و تازه صاحب خونه زندگی و بچه شده بودم.یک سالی رو با آرامش وصف ناپذیری گذروندیم که خدا دختر کوچولو و نازنینی و بهم هدیه داد و دوباره ۴ تایی کنار هم خوب و خوش و خرم بودیم٬تا اینکه این دفعه بابایی خواست که من حمایتش کنم و نه تو حرفش نیارم اما من مردد بودم٬می ترسیدم٬تغییر شغل چیزی نبود که بتونم به راحتی قبولش کنم اونم با وجود دو تا بچه! اما وقتی یاد روزایی که همیشه تو خونه تنها بود و وقتی قرار بود ما برگردیم ذوق می کرد و اصلا" به روش نمیاورد که از دوری ما داره دیوونه میشه نتونستم مقاومت کنم و گفتم باشه٬به خاطر پیشرفتت حاظرم هر سختی رو قبول کنم. وقتی داشتیم وسایلهارو بار می زدیم یه غم خاصی ته دلم بو که اصلا" نمی تونستم بروزش بدم.داشتم خفه می شدم.نمی تونستم خوب نفس بکشم٬خدایا نکنه اشتباه کردباشم؟نکنه...؟نکنه...؟

با همه ی شک و تردیدم اومدیم اینجا مستقر شدیم و اونم طبق قرار مداری که با یه شرکت توی تهران گذاشته بود کارشو شروع کرد. منی که طاقت ۹ساعت کارشو نداشتم(از ساعت ۷صبح تا ۴ بعداز ظهر) حالا باید تا ساعت ۷ و ۸ شب میشستم و چشم به در می دوختم ببینم کی میاد. اوایل داشتم دیوونه می شدم و روزی صد بار به خودم لعنت می فرستادم که این چه کاری بود که کردم.بعد از مدتی ماموریت ها هم به کارش اضافه شد اوایل یکی دو هفته ای بود بعدا" شد سه هفته و ندرتا" یک ماه. همش با خودم فکر می کردم خدایا چرا زندگی ما باید این جوری بشه؟یه مدت من نبودم حالا هم نوبته اونه! تنها موندن و عهده دار شدن همه ی کار های خونه و بچه ها خیلی خستم کرده بود اما باید تحمل می کردم.

هنوزم که هنوزه این وضع رو تحمل می کنم چون چاره ای ندارم٬ دوسش دارم.نمی خوام فکر کنه نباید میومد!

از اول سال ۸۶ شاید سر جمع ۳ یا شایدم ۴ ماه خونه  بوده٬دلم براش می سوزه اونم خسته شده٬از تنهایی از این ور اون ور رفتن و مدام تو سفر بودن.خدارو شکر توی کارش موفق بوده اما خیلی فرصتها رو تو زندگیمون از دست دادیم هر چند خیلی سعی می کنیم هیچ کم و کسری نداشته باشیم اما نمیشه!می خوایم طبق شعار به کیفیت توجه کنید نه کمییت برسیم اما نمیشه ! چون فکر کنم این کمییت هاست که کیفیت ها رو می سازه.

نمی دونم این که می گن پشت هر مرد موفق یه زن هست تا چه حد درسته ؟ چرا برای اون زن یه عنوان نمی ذارن؟ آیا اون زن هم موفق بوده؟ آیا تونسته در کنار حفظ زندگیش به خواسته های خودش هم برسه!  فکر کنم به اون زن فقط می شه گفت زن صبور!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/05ساعت 14:38  توسط صنم |