![]() |
![]() |
|
| از هر دری سخنی |
|
بازم طبق معمول به هم ریختم٬پاییز اومد و فصل مدرسه رفتن بچه ها شد و انواع و اقسام مریضی ها هم دنبالش اومد!
دو روزه که منا مریضه٬بچه اصلا" نا نداره مداد دستش بگیره چه برسه به این که بخوام بفرستمش مدرسه.پنجشنبه دو جا عروسی دعوت داشتیم از شانس من سال تا ماه یه عروسی دعوت نمیشیم٬وقتی هم که دعوت میشیم دو تا دو تا٬که آدم میشه از اینجا مونده و از اونجا مونده! یکیش عروسی دختر همسایمون بود که شمالی بودن و اون یکی پسر عموم.خیلی دوست داشتم برم عروسی شمالیارو ببینم برای همین اول رفتیم تالار همسایمون و کلی هم مراسمشون قشنگ و با حال بود٬با ترانه های محلی یه رقصای خوشگلی می کردن که نگو٬بعدشم به قول خودشون مخلوط بودن منم که کشته مرده ی عروسی های مخلوووووووووووووط٬خلاصه که بعد از بزن و بکوبشون بدو بدو رفتیم عروسی پسر عموم که آنچنان تعریفی نبود ولی خب می دونین که اگه نری چی میگن! فهمیدیم٬آهان دقیقا" بلاخره ساعت یک تونستیم برگردیم خونه٬که تو راه برگشت آق پسر گل و گلاب با اون تیپ مهندسیش خواست به توصیه ی بابا که کارت سوخت عزیزشو داده بود(آخه بابا مربی آموزشگاه رانندگیه) یه باک بنزین بزنه٬که از قضا اونروز خودش زده بوده و ما کلا" سر کار بودیم!چون بعد از گذروندن یه صف طولانی نوبت بهمون رسید و آق پسر خوشحال و خندون خواستن بنزین بزنن که دیدن دستگاه گرامی می فرماید مجاز نمی باشد!ایشون هم با عصبانیت در باک بنزینو نبسته اومد نشست و گفت این که مجاز نیست خب معلومه دیگه نتیجه ی اخلاقی یه همچین روزی چی میشه! منا از جمعه تا حالا حسابی سرما خورده و بهونه می گیره٬منم اصلا" حالو حوصله ی خودمو ندارم. اینم نوشتم که یه کم آروم بشم.تازشم معلم مملی امروز جلسه گذاشته بود که به خاطر منا نتونستم برم٬تازه دارم معنی دو تا بچه رو می فهمم از یکی غافل می شی اون یکی لنگ می زنه!خدایا بهم صبرو حوصله ی بیشتری بده آخییییییییییش
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/07/30ساعت 12:38 توسط صنم |
|
|
هیچ می دونین همه چی تو زندگی بستگی به ایده آلهامون داره؟
یکی چند میلیارد پول داره اما ماشین زیر پاش پرشیا یا مثلا" یه پژوه٬تو می تونی بهش بگی:ای بابا تو که توان مالیت زیاده چرا یه ماشین درست و حسابی نمی خری حالشو ببری؟نه! می تونی یه همچین چیزی بهش بگی؟شاید تو اگه یه خورده بیشتر داشتی یه ماشین با حال می خریدی و باهاش عشق می کردی٬چون تو با اون از زندگی لذت می بری ولی اون با یه چیز دیگه از داراییش لذت می بره٬فقط ای کاش می شد از داشته هامون به قدر لازم و معقول و متعادل استفاده کنیم. چند وقتیه به سرم زده خونه رو بزرگتر کنیم٬شایدم یه محله ی بهتر. خیلی فکرم مشغول بود تا دیروز٬اگه فکر نکنین خودخواهیه می دونم که خدا خیلی خیلی دوسم داره٬نمی دونم چرا٬ولی واقعا" هر وقت دلم گیره و فکرم مشغول خیلی طول نمی کشه که مثل یه بچه ی خوب و عاقل میشوندم سر جامو میگه بشین زندیگیتو بکن٬انقدرم حرص نخور! دوسش دارم خیلی زیاد چون خیلی هوامو داره راستی ایده آلهای شما چیه؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/07/23ساعت 13:57 توسط صنم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|