![]() |
![]() |
|
| از هر دری سخنی |
|
ما شمال که نرفتیم هیچی٬ کلی هم خودمونو درگیر زندگی و حواشی کردیم...!
البته جهت اطلاع عرض نمودم سرشارم از نوشتن اما از چی و کی نمیدونم!چرا این جوری شدم٬بازم نمیدونم... القاء؟نه بابا القاء کجا بود!کلا" یه آدم دیگه ای شدم. صبحا که با عجله لباس می پوشیدم و برای رفتن به مدرسه آماده می شدم٬یه نگاه به مامان می کردم که هنوز تو رختخواب بود و پیش خودم می گفتم:آخ خدا... کی منم مامان میشم و راحت٬می خوابم؟! اقرار میکنم برای مدرسه رفتن ذوق و شوقی جز دیدن دوستانم نداشتم.اصلا" به ذوق دیدن و نشستن پای حرفای بچه ها بود٬ذوق و شوق کنار هم بودن و گفتن از احساسات دوران جوانی و تبادل فکری بود!یه روز که مدرسه نمی رفتم چقدر دلتنگشون می شدم.درس خوندن بهانه بود.چقدر دلم برای اونروزها تنگ شده.حالا شدم یه مامان! مامانی که صبح بیدار میشه و صبحانه ی دو تا فرشته ی پاک و معصومش رو آماده می کنه و بعد از کلی ناز و نوازش و قربونت برم و فدات بشم راهی مدرسشون می کنه و بعد میخزه زیر لحاف و یه کتاب می گیره دستشو...! لذت بخشه٬حداقل وقتی به گذشته و افکار اون زمانم بر می گردم حس خوبی پیدا می کنم. اون دور دورها پر از خاطرست.یعنی این روزها هم خاطره خواهد شد؟!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/07/16ساعت 8:11 توسط صنم |
|
|
نوشتن توی این صفحه برام یکی از لذ تبخشترین کارهای دنیاست و چقدر دیر به این لذت می پردازم!
تابستون هم کم کم داره لباس پاییز میپوشه و رخت سفر میبنده٬ با تمام برنامه هایی که واسه تابستون بچه ها داشتم و نذاشتم بیهوده بگذرونن ولی خودم دچار بی حوصلگی شدم.شایدم خسته ام دلم یه مسافرت می خواد٬ دلم صدای دریارو می خواد٬ صدای بادو می خواد و دلم هوای بارونی و مه می خواد.آفتابو فقط بعد از برف دوست دارم.هوای مه آلود بهم یه آرامش خاصی میده.دلم اون آرامشو می خواد... تا قبل از شروع مدارس چند تا کار دارم که باید انجام بدم اما امیدوارم قبلش انرژی تخلیه شده فول بشه...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/09ساعت 10:30 توسط صنم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|